قرارگاه حزب الله ٬ بی ولایت وارد نشوید

حزب اللهی یعنی کسی که بجنگد خسته نشود و نخوابد تا زمانی که به خودی خود به خواب رود . سردار شهید حمید باکری

قرارگاه حزب الله ٬ بی ولایت وارد نشوید

حزب اللهی یعنی کسی که بجنگد خسته نشود و نخوابد تا زمانی که به خودی خود به خواب رود . سردار شهید حمید باکری

بوی باران

باز امشب دل هوای بوی باران کرده است

یاد شب های دوکوهه ، یاد یاران کرده است

یاد همت یاد خندان یا خرازی بخیر

بی بهانه دل هوای حاج عمران کرده است 

وقتی احساس دل تنگی می کنی ، وقتی کوله باری از غم دنیا روی دوشت سنگینی می کنه ، وقتی بغض تنهایی گلوت را می فشاره ؛ سنگ صبوری می خوای تا سرّ مگویت را براش واگویه کنی !کسی را طلب می کنی تا درد دلت را با مرهم وجودش التیام ببخشی .

هان ای گمنامان پهنه خاک !

سال ها همچون مادر در غربت و بی نشانی ؛ دلتان نمی خواست جنازه اتان را پیدا کنند تا دوباره در هوای معصیت آلود شهر نفس چاق کنید ! اما چه باید کرد که دربی نشانی هم باید نشان راه باشید بهر این گمشدگان بی راهه دنیانشین !!!

شما هستید و مائیم که در زیر خروارها دنیاطلبی و تزویر مدفون شده ایم !  

مائیم که بازی دنیا را جدی گرفته ایم و صدها تُن ماسه و سیمان خرج بنای سست بنیادش کرده ایم !

همه در پی آنیم که در ماراتُن فخر فروشی از یکدیگر عقب نمانیم ؛ و این شما بودید که زرق و برق دنیا را به مشتی خاک فروختید و عطای خوشی های زودگذرش را به لقایش بخشیدید !

و صد افسوس بر ما !! که در حقیقت شما دنیایتان را نه به خاک که به افلاک فروختید ، همانا که شما از خاک به افلاک رسیدید و ما ...

آری ؛ خاک شلمچه ، فکه ، طلائیه قطعه ای از بهشت بود و نامش کربلا و شما عاشورائیان دل از دنیا بریده علی اکبر ، قاسم ، حبیب و سالار سپاهتان روح الله .

" قافله ما قافله از جان گذشتگان است ، هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید " مهدی باکری گفت و رفت و ما هنوز در حسرت آخرین نگاه دریایی اش خیره به افق کرخه عشق مانده ایم و ...

با نگاه آخرینش خنده کرد           ماندگان را تا ابد شرمنده کرد

برخیزید و مرا دریابید که محتاج دست گیری ام ؛؛ امشب آمده ام در جوار مزارتان تا تنهایی ام را نه با گناه و معصیت ، که با شما سر کنم . امشب آمده ام تا ساعتی از هوای سُربی شهر دور شوم و عطر وجودتان را استنشاق کنم . آمده ام تا مثل همیشه سر به زیر بیاندازم و بگویم که : شرمنده ام  

شرمنده ام از اینکه هنگام ارتکاب گناه پایم سست شد و لغزید ؛ چشمانم دید آنچه که ارزش دیدن نداشت ؛ دستانم نوشت اما نه برای رضای خدا که برای رضا خلق ؛ گوش هایم پر شد از شنیدن تهمت ها و غیبت ها و شنید آنچه نباید می شنید ؛ زبان در کامم چرخید نه به مدح و ثنای محبوب که به دشنام و هرزه گویی !!!!!

و امشب آمده ام تا کمیل بخوانم و بگویم :

باز من ماندم و شما و شرمندگی !

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد